web analytics

خط عبور

نبودی، این ‌همه دلخواه پیش از آنکه برآیم به جستجویت صدا زنم از حنجره عشق نامت را و گم شوم در بازتاب صدای خودم می‌شکست خوابِ کوچه با هر گامِ خسته‌ام به دنبالت در مرزهای کسالت زمین که خوردم آسمان چرخی زد و افتاد در برکه‌ی چشمم، وارونه تو اما پریده بودی از خط عبور …. حالا جفت رهایی‌ام این‌سو بی هول...

سرخیل

نسیم نور می‌وزید انگار در سپیده‌دم خلقتِ دوباره ی سبز بود که چشمان من گشوده شد حس گوارای وسوسه در بستر رگهام می‌دود احساس می‌کنم لحظه‌ی فتح نزدیک است و آن حس بیگانه‌ی متهاجم تا پس دیوارهای قصر تنم می‌خزد ،راه گشودن ،وسوسه‌ی تسخیر فاتحان همیشه به فتح می‌اندیشند و شهروندان در حصار شهر به رهایی وقتی مادر کلان...

از … تا عبادت

 از گودی‌های ظلمت لغزنده‌ی گناه تا اوج بی‌نشان عبادت سفر ببال بی‌نشان نور بود و میهمانی خورشید که می‌رفتیم مرا بخویش بخوان که شام کوچ ، نه دور است و بی بهانه‌ی عشق در ین رباط خراب نه جای زیستن است نه کوره‌راه عبور من از نژاد آب و آیینه‌ام و از قبیله‌ی باران و با تمام گیاهان وحشی رابطه دارم مرا به اوج ببر...

چراغ‌دار

در تمام عرض دشت غربت دیشب من به یک شعر ،فکر می‌کردم دریغ ، شعر چه کوچک بود بران صلابت و تمکین کوهسار پر از صخره و دست‌ها از شرم ناتوانی خویش میان جیب‌ها گریزنده و خامه‌ی رهگذری در مسیر بادهای توفنده ،درنگ چگونه اقامت گزید باز که شهر و شب همه در بهت این تحیر گیج‌اند؟ تو در شکفتگی‌هایی «شدن» خلاصه گشته‌ای و...

خالی دستان

جانم بلاگردان تو،دردت بنه بر جان من ای عشق تو آغاز من ، وی هجر تو پایان من از عشق گر رو برکنم،چون بار هستی سر کنم؟ آن به که با دلبر کنم ،خود چاره و درمان من سودای عقل از سرکشم،تا یک‌نفس دم برکشم زان آب صافی گر چشم،روشن شود چشمان من من از خموشی خسته‌ام،لب از ادب بربسته‌ام دستی بنه بر گردنم،تا بنگری گردان من...

« Older Entries