web analytics

از … تا عبادت

 از گودی‌های ظلمت لغزنده‌ی گناه تا اوج بی‌نشان عبادت سفر ببال بی‌نشان نور بود و میهمانی خورشید که می‌رفتیم مرا بخویش بخوان که شام کوچ ، نه دور است و بی بهانه‌ی عشق در ین رباط خراب نه جای زیستن است نه کوره‌راه عبور من از نژاد آب و آیینه‌ام و از قبیله‌ی باران و با تمام گیاهان وحشی رابطه دارم مرا به اوج ببر...

چراغ‌دار

در تمام عرض دشت غربت دیشب من به یک شعر ،فکر می‌کردم دریغ ، شعر چه کوچک بود بران صلابت و تمکین کوهسار پر از صخره و دست‌ها از شرم ناتوانی خویش میان جیب‌ها گریزنده و خامه‌ی رهگذری در مسیر بادهای توفنده ،درنگ چگونه اقامت گزید باز که شهر و شب همه در بهت این تحیر گیج‌اند؟ تو در شکفتگی‌هایی «شدن» خلاصه گشته‌ای و...

خالی دستان

جانم بلاگردان تو،دردت بنه بر جان من ای عشق تو آغاز من ، وی هجر تو پایان من از عشق گر رو برکنم،چون بار هستی سر کنم؟ آن به که با دلبر کنم ،خود چاره و درمان من سودای عقل از سرکشم،تا یک‌نفس دم برکشم زان آب صافی گر چشم،روشن شود چشمان من من از خموشی خسته‌ام،لب از ادب بربسته‌ام دستی بنه بر گردنم،تا بنگری گردان من...

کیمیاگر

با عشق تو زادم من،در غیبت تو میرم هم درد و دوایی تو هم زهرم و اکسیرم در غربت آوارم، از عشق چه پر بارم؟ تا با تو می‌آمیزم،تا دست‌تو می‌گیرم با تو همه خندانم،چون موج خروشانم از خویش ملولم من، با خویش چو درگیرم با ساغر چشمانم،پروسوسه می‌خوانم در عشق به جولانم ، در وصل اگر دیرم از این‌همه زیبایان،یک سرو بلندم...

یاد

باز در خویشم چنان بیمارها باز دل‌تنگم من از تکرارها سر، گران از بار هستی گشت و من خسته از تردیدها انکارها تیر عشقی می‌کشم بر دوش خود از صف بیگانه بهر دارها *** یاد آن دلدادگی‌ها،خیر باد یاد آن دلداری و دلدارها یاد آن شب‌ها که می‌دادی مرا تا به عرش قلب خویشت، بارها یاد آن با تشنگی‌ها،خواستن آن فرورفتن به عمق...

« Older Entries