| 

نگاه آیینه

  • نگاه آیینه

    مستی های دل

    آتش‌گرفته سینه‌ام از شعله سودای دل بازی به آتش می‌کند این طفل بی‌پروای دل دل یک‌زمان عاشق نبود، چون عشق را لایق نبود یک کوه آتش سوزدم اکنون دگر بر جای دل دل نرد عشقی باخته ، وین عشق کارش ساخته تیری به زهری اخته، تا افگند بالای دل دل سوی تو رو می‌کند، مستانه…

    Read More
  • نگاه آیینه

    میزبان

    در بی‌ستاره‌ترین شب چشم‌هایم را پاشیدم برقی جهید پنجره را می‌گشایم خانه‌ام میزبان آسمان است

    Read More
  • نگاه آیینه

    شعر نگفته

    نرسیده به‌صورت من دستت آتشی زیرپوستم دمیده بود … کنار گونه‌های سرخم می‌خوابم بستر سپیدم گلدوزی شده است دامنم در باد می‌رقصد تنم در جامه لبانم ؛ از شعر نگفته یی خبر می‌دهند …….. از « نگاه آیینه »

    Read More

FaceBook