| 

اشعار غزل و نیمایی

  • اشعار غزل و نیمایی

    غزل کتاب چشمت

    غزل کتاب چشمت ، تو بخوان بمن دوباره که دگر غزل سرایم ، نه کلام شعرواره به مداری می نشینم ، که جز از رخت نه بینم چو تو آفتاب و مهری ، منت همچو تک ستاره تو کتاب چشم خود را ، بگشا بمن غزل وار که کنم چو فال حافظ ، ز کتابت…

    Read More
  • اشعار غزل و نیمایی

    استواری

    فاتحی خواهم که تسخیرم کند در نبردی سخت درگیرم کند روزگاری تا جوانی در رسید دل ز وهم گنگی ، هردم می تپید عشق آمد چهره یی خود را نمود جز نگاه و ضربه هایی دل نبود …. آن یکی، تا مرز تن لشکر کشید چو زمن دید استواری، پر کشید وآن دگر، می‌خواست جانم…

    Read More

FaceBook