| 2017 | ژانویه

  • آخرین سرود ها

    بازیگری بی نقش

    خواب می‌بینی که خودت نیستی به دیگری تبدیل‌شده‌ای با تعجب نگاهت می‌کنند، تماشا گران در نمایش … ایستاده‌ای ساکت وسط صحنه با نور کمرنگی که پاشیده روی شانه‌هایت از سقف و دستانی درازی که نمی‌رقصند با زیروبم سمفونی … در هوا نمی‌نوازی ارکستری عظیم را در بال روم باشکوه مگر ویلونی را در حاشیه ……

    Read More
  • آیه های منسوخ

    نگاه آیینه

    و من، گریه نکردم که سال‌ها پر از اضطراب و دلهرگی را همه گریسته بودم به یاد آوردم چقدر گریخته بودم من از نگاه جستجوگر آیینه‌ها به خلوت خویش چقدر گریخته بودم به چشم آیینه دیدم نه، ز چشم آیینه دیدم که عکس آنچه به ماسال‌ها همی‌گفتند: “بروی رنگ سیه رنگ نیست” اما، بود به…

    Read More
  • آیه های منسوخ

    سپید و سیاه

    دستکش، دستش نمی‌کرد و همین‌گونه، برهنه بودند دستانش همچنان که می‌رفت دستانش را سپری می‌ساخت در برابر پستان‌هایش و حرف که می‌زد دستانش بودند و افاده که می‌کرد دستانش بودند و نگاه، و دستانش … و “سپیدی”* دستانش پاسخی بی‌دریغی بود برنفرین سیاه‌رنگ صورتش کالج سوت ساتل * سپیدی ناشی از پیس * به زن…

    Read More
  • آیه های منسوخ

    مرثیه ای برای عشق

    1 به‌جای عاطفه سنگ و به‌جای قلب “همه مفرغ و آهن” برای عشق – ناگفتنی‌ترین احساس بلند مرثیه باید ساخت، که جان قصه در اینجاست: سکوی”آدم” را ربوده است حریفی و این خلیفه‌ی ارض که نه ز قبیله‌ی آدم و نه ز بطن حوا ست کنون خلیفه‌ی ماست به روزگار نگر عجب زمانه‌ی وارونه این…

    Read More
  • آیه های منسوخ

    ترس

    شب را چگونه به سر می‌برم اگر حضور تو، در تنهایی بادلم خلوت بی‌دریغ نمی‌داشت از تو پُرم چنان اقیانوس از آب چنان پیاله، از شراب چنان کودک از بی‌خیالی چنان خوشه‌ی جوان از هستی هنوز بازوانم فشار گرم دستان ترا، در خوددارند و هنوز گوش‌هایم از طنین حرف‌های عاشقانه پُرند حس می‌کنم که خوشبختم…

    Read More
  • آیه های منسوخ

    اسطوره دست

    روز رامی‌مانی، در صداقت و شب را، در سکوت صدایت، صدای بر حق رستاخیز زمان است وقتی مرا به نام من، صدا می‌زنی باران رامی‌مانی، در سخاوت جنگل را در حجم و دشت را، در وسعت شکارچی ماهری وقتی از گندم‌زارها، ظاهر می‌شوی اسطوره رامی‌مانی، وقتی دستانت را می‌یازی و افسانه را، وقتی در خانه،…

    Read More

FaceBook