web analytics

در پای ضریح یاد!

ترا یک روز دیدم من ز بعد سال‌های رفته در گور فراموشی ز بعد روزها، آن روزها که آهسته می‌گفتی برایم “طفلک وحشی” ترا یک روز دیدم من ز پشت هاله‌ای از یک غبار گنگ که پای خسته‌ات پر سنگ‌فرش جاده می‌لغزید کنارت یک زن اما هم‌سفر، شاید، نمی‌دانم موازی جاده را پیچید ترا دیدم تمامی خطوط چهره‌ات را با نگاه...

و آب‌ و آتش بود

سیاهی از افق شرق آسمان می‌ریخت سپیده در جهت غرب آن گریزان بود فضا، چو آتش بود ،زمین ناپیدا و آفتاب که چون اخگری ز آتش بود درون ساغر امواج می‌چکید آرام و آب، آتش بود و من، میانه یی آن ابرها که آتش بود به‌سوی آتش و آتش‌فشان همی‌راندم غروب بود، غروب کرانه‌ی دریا که آفتاب وداع با سپیده‌ها می‌گفت غروب سرخی بود...