web analytics

با بهار

بابا بهار آمدم ز راه سفر و یکی شاخه گل به دیدارت بازکن شیشه‌های پنجره را به در انگشت می‌زند یارت

فتح نه تسلیم

نفسِ روز نمی‌زد از گاهی که خورشید مرده بود و شب سیاه‌مست در سراپرده، اُطراق می‌کرد جماعتی نشسته بود که زبان هم را از الفبا می‌دانستند حضور شمع، حضور مهربان “بودا” بود و “آن چراغک تیلی نیمه سوز که در رهگذر باد می‌سوخت تعبیری از …. ” روایت تو به اینجا رسیده بود که گفتم: چراغ عاشق...

آیینه‌بندان

همه دیدند که ما آفتاب را دیدیم سر تسلیم در آن سرخی غروب نداشت و ما پای گل بته‌ی بنفش حینی که قلب‌ها مان را کاشتیم، دیدیم که ذهن خاک عطشناک، تهی بود از ترسب باران و باغ سبز که جویباری در آن می‌رفت حضور خلوت ما را به جان پذیرا بود همه دیدند و لیک کس ندید که ما از محک تجربه‌ی خاک گذر می‌کردیم به خورشید...