|  | 

اشعار غزل و نیمایی

استواری

....
فاتحی خواهم که تسخیرم کند
در نبردی سخت درگیرم کند
روزگاری تا جوانی در رسید
دل ز وهم گنگی ، هردم می تپید
عشق آمد چهره یی خود را نمود
جز نگاه و ضربه هایی دل نبود
….
آن یکی، تا مرز تن لشکر کشید
چو زمن دید استواری، پر کشید
وآن دگر، می‌خواست جانم را زمن
فا تحی کو تا ربا ید جان وتن ؟
من تن بی جان ، کجا با خود برم
جان بی تن ، هم نخواهد بسترم
فاتحی کو ، تا که جان و تن برد؟
واز میا ن بانوان ، او زن برد
امپراطوری جسم و جان کند
دژ نا تسخیر من ، ویران کند
کابل -۱۳۶۲

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS