web analytics
بچه های کار

بچه های کار

بازی‌هایت را از یاد برده‌ای

دیری است

چرخه دوانی را

در کوچه‌های خاکی

چشم پتکان را

پشت درختان سیب

تارهای شیشه را، روی بام خانه

گدی پران‌های رنگی را در آسمان

و تخته‌ی سیا ه صنف  را،

در مدرسه …

از گاهی که زندگی آویخت

صندوقی را برگردنت

تا  تنها؛

« بوت رنگ » باشی

کنار راه خاکی

که به هیچ جاده‌ی بزرگی ختم نمی شود

نه آنی که مادر می‌دید

در خواب‌های طلایی‌اش  شب‌ها

اینک، « واکسی کوچک» !

می‌شکند رؤیاها

با ضربت کفش‌های عابری

در خواب‌های « پینکی » ات هرروز

تا پرکنی

جای خالی پدر را

که رفت به سمت هیچ …

و تو یک شبه پیمودی سال های کودکی ات را،

تند مثل بازی های یخمالک در زمستان

تا مردی  شوی  و نان  بگذاری

روی سفره مادر

برخیزی

هر باری

که می‌رفتی

مثل بازی‌های  یخمالک

در زمستان…

 

Leave a Reply