web analytics
خورشید در آیینه

خورشید در آیینه

تو از کدامین اوج
تو از کدامین معراج
بازمی‌گردی
که غرور عاصی‌ام را
این‌گونه به سجود تحیری می‌بری
تا کدامین جا
در چه زمانی
سفر نمودیم
حینی که بازایستادیم
و به عقب نگریستیم و دیدیم
که بازگشت،
در پیله‌ی تجرد خویش
محصور مانده بود
و ابریشم تنیده
از وسوسه‌ی رفتن و رفتن
ما را بخویش می‌خواند
دیشب تمام شب
در هجوم لحظه‌های خاطره و یاد
و در وزش دقیقه‌های وصل
این حضور تو بود
که تن رهاشده در شط تنهایی مرا
روی شن‌های گرم ساحل امیدواری می‌خواباند
دیشب را
تو چگونه زیستی
که نفس گرم هستی‌ات را
در بستر تنهایی من
دمیده بودی
در من، چشمه‌ی زلالی می‌جوشید
که خورشید را
می‌خواست در آیینه‌ی خویش بنگرد
من،
با دستان تو
جاری شدم
ای گوارایی چشمه از آن تو
من،
چونان گنج پنهانی بودم
هنگامی‌که به تصرف تو درآمدم
و تو، چنان سرور بزرگواری
حینی که حجاب از رخم برداشتی

خوشبخت زیستی،
بدین گونه رها
خواب است اگر این
حاشا، حاشا
که خواب مرا
بیداری در پی باشد

“دهلی‌نو”

“کریمه طهوری ویدا”

Comments are closed.