| Blog

latest articles

  • آیه های منسوخ

    نگاه آیینه

    و من، گریه نکردم که سال‌ها پر از اضطراب و دلهرگی را همه گریسته بودم به یاد آوردم چقدر گریخته بودم من از نگاه جستجوگر آیینه‌ها به خلوت خویش چقدر گریخته بودم به چشم آیینه دیدم نه، ز چشم آیینه دیدم که عکس آنچه به ماسال‌ها همی‌گفتند: “بروی رنگ سیه رنگ نیست” اما، بود به…

    Read More
  • آیه های منسوخ

    سپید و سیاه

    دستکش، دستش نمی‌کرد و همین‌گونه، برهنه بودند دستانش همچنان که می‌رفت دستانش را سپری می‌ساخت در برابر پستان‌هایش و حرف که می‌زد دستانش بودند و افاده که می‌کرد دستانش بودند و نگاه، و دستانش … و “سپیدی”* دستانش پاسخی بی‌دریغی بود برنفرین سیاه‌رنگ صورتش کالج سوت ساتل * سپیدی ناشی از پیس * به زن…

    Read More
  • آیه های منسوخ

    مرثیه ای برای عشق

    1 به‌جای عاطفه سنگ و به‌جای قلب “همه مفرغ و آهن” برای عشق – ناگفتنی‌ترین احساس بلند مرثیه باید ساخت، که جان قصه در اینجاست: سکوی”آدم” را ربوده است حریفی و این خلیفه‌ی ارض که نه ز قبیله‌ی آدم و نه ز بطن حوا ست کنون خلیفه‌ی ماست به روزگار نگر عجب زمانه‌ی وارونه این…

    Read More
  • آیه های منسوخ

    ترس

    شب را چگونه به سر می‌برم اگر حضور تو، در تنهایی بادلم خلوت بی‌دریغ نمی‌داشت از تو پُرم چنان اقیانوس از آب چنان پیاله، از شراب چنان کودک از بی‌خیالی چنان خوشه‌ی جوان از هستی هنوز بازوانم فشار گرم دستان ترا، در خوددارند و هنوز گوش‌هایم از طنین حرف‌های عاشقانه پُرند حس می‌کنم که خوشبختم…

    Read More
  • آیه های منسوخ

    اسطوره دست

    روز رامی‌مانی، در صداقت و شب را، در سکوت صدایت، صدای بر حق رستاخیز زمان است وقتی مرا به نام من، صدا می‌زنی باران رامی‌مانی، در سخاوت جنگل را در حجم و دشت را، در وسعت شکارچی ماهری وقتی از گندم‌زارها، ظاهر می‌شوی اسطوره رامی‌مانی، وقتی دستانت را می‌یازی و افسانه را، وقتی در خانه،…

    Read More
  • نگاه آیینه

    میزبان

    در بی‌ستاره‌ترین شب چشم‌هایم را پاشیدم برقی جهید پنجره را می‌گشایم خانه‌ام میزبان آسمان است

    Read More
  • نگاه آیینه

    شعر نگفته

    نرسیده به‌صورت من دستت آتشی زیرپوستم دمیده بود … کنار گونه‌های سرخم می‌خوابم بستر سپیدم گلدوزی شده است دامنم در باد می‌رقصد تنم در جامه لبانم ؛ از شعر نگفته یی خبر می‌دهند …….. از « نگاه آیینه »

    Read More
  • آخرین سرود ها

    مرگباری در کابل

    به رهبران راهبر کشورم ! سیر نمی‌شود عطشت به خون شکمت، به نان حرص بزرگت به ‌زور و جاه جیبت، به سکه و زر سیاستمدار تا چند ؟! « سیاست »، مدار خدا را ! آنکه با جواز نامه او « خون » ارزان تجارت می‌کنی و « بم » های قیمتی وارد باری ؛…

    Read More
  • آخرین سرود ها

    بچه های کار

    بازی‌هایت را از یاد برده‌ای دیری است چرخه دوانی را در کوچه‌های خاکی چشم پتکان را پشت درختان سیب تارهای شیشه را، روی بام خانه گدی پران‌های رنگی را در آسمان و تخته‌ی سیا ه صنف  را، در مدرسه … از گاهی که زندگی آویخت صندوقی را برگردنت تا  تنها؛ « بوت رنگ » باشی…

    Read More
  • آخرین سرود ها

    یک قطره

    برگ‌های زرد پاییزی شکل پیری بهارند تابستان اما به پایان خویش باور ندارد ماه را، در آیینه مهمانم پرواز را بر بال نسیم پروانه‌ای در باد می‌رقصد و حس آمیختگی گل‌ها را از دیاری به دیار دیگر می‌برد ابرها الفبایی توفان‌اند نگاه کن چگونه دریا از یک قطره … آغاز می‌شود

    Read More

FaceBook