web analytics
featured articles
از … تا عبادت...  از گودی‌های ظلمت لغزنده‌ی گناه تا اوج بی‌نشان عبادت سفر ببال بی‌نشان نور بود و...
کیمیاگر با عشق تو زادم من،در غیبت تو میرم هم درد و دوایی تو هم زهرم و اکسیرم در غربت آوارم،...
همیشه زخمی کنار رود کابل تنها نشستم و دریا گریستم با کودکان زخمی با مادران خسته با چهره‌های...
با بهار بابا بهار آمدم ز راه سفر و یکی شاخه گل به دیدارت بازکن شیشه‌های پنجره را به در...
random articles
recent from 3 غزل کتاب چشمت
غزل کتاب چشمت ، تو بخوان بمن دوباره که دگر غزل سرایم ، نه کلام شعرواره به مداری می نشینم ، که جز از رخت نه بینم چو تو آفتاب و مهری ، منت همچو تک ستاره تو کتاب چشم خود را ، بگشا بمن غزل وار که کنم چو فال حافظ ، ز کتابت استخاره …. به عبادات رهم داد ، چه جهانی آن شهم داد چو اجازت گهم داد ، که ترا کنم نظاره تو...
recent from 11 مستی های دل
آتش‌گرفته سینه‌ام از شعله سودای دل بازی به آتش می‌کند این طفل بی‌پروای دل دل یک‌زمان عاشق نبود، چون عشق را لایق نبود یک کوه آتش سوزدم اکنون دگر بر جای دل دل نرد عشقی باخته ، وین عشق کارش ساخته تیری به زهری اخته، تا افگند بالای دل دل سوی تو رو می‌کند، مستانه یاهو می‌کند خمخانه دارم در بغل،از شور و مستی‌های...
recent from 12 چراغ‌دار
در تمام عرض دشت غربت دیشب من به یک شعر ،فکر می‌کردم دریغ ، شعر چه کوچک بود بران صلابت و تمکین کوهسار پر از صخره و دست‌ها از شرم ناتوانی خویش میان جیب‌ها گریزنده و خامه‌ی رهگذری در مسیر بادهای توفنده ،درنگ چگونه اقامت گزید باز که شهر و شب همه در بهت این تحیر گیج‌اند؟ تو در شکفتگی‌هایی «شدن» خلاصه گشته‌ای و...
recent from 2 از … تا عبادت
 از گودی‌های ظلمت لغزنده‌ی گناه تا اوج بی‌نشان عبادت سفر ببال بی‌نشان نور بود و میهمانی خورشید که می‌رفتیم مرا بخویش بخوان که شام کوچ ، نه دور است و بی بهانه‌ی عشق در ین رباط خراب نه جای زیستن است نه کوره‌راه عبور من از نژاد آب و آیینه‌ام و از قبیله‌ی باران و با تمام گیاهان وحشی رابطه دارم مرا به اوج ببر...

عطر و شیشه

ای چراغ هستی‌ام ای نور نور ای جهانم بی تو تاریک هم چو گور باز از سودای تو سودایی‌ام ای طبیب حاذق صفرایی‌ام سینه لبریز هوای خواستن تن میان تخته‌بند کاستن در کجایی تا بینی حال من دام غربت چون گرفته بال من یار من ای یار من ای یار من بند دوری هات گشته دار من بی تو من در این دژ تنهایی‌ام در زبان‌ها قصه‌ی رسوایی‌ام ای تو اسباب سرافرازی مرا دم بدم در دامی اندازی مرا هرکجا گر یادی از...

دردِ درد

ای تمام هستی ام در دست تو ازچه گشتم این چنین پابست تو چونی بی من ای نخستین مرد من پُر شده پیمانه های درد من ای هوای وصل تو اندر سرمبی هوای عشق تو چون بر پرم؟ قامت تو امتداد هستی ام با چه معیاری به خود وابستی ام؟ ای نفس هات با نفسهام همنفس بی تو مرغ جان من اندر قفس هرکسی در این جهان یک بار زیست هستی بی عشق عین مرده گیست گفتی آن شب تا آخر خط با منی از چه دیدی ام مثال هر زنی؟ من...

غصه‌ی کوچ

تو می‌روی و غزل، غمگنانه می‌میرد شکوه شعر به موج زمانه می‌میرد تو می‌روی و حدیث سخن کی خواهد گفت ز بعد توست که شعر و ترانه می‌میرد صدای توست که در رگ رگ زمان جاریست وگرنه قصه‌ی بزم شبانه می‌میرد تو شهرزاد سخن، قصه گوی مولانا مرو که بی تو دگر آن فسانه می‌میرد تو می‌روی کی دگر شعر را دمد روحی؟ مرو که شهر همه زین بهانه می‌میرد تو می‌روی و طنین صدایت می‌ماند ولی ز غصه‌ی کوچ،...

کوچه و باد

کوچه خاموش است بانگ پای عابران خسته در گوشش نمی‌پیچد قلب سنگ ره دگر آزرده از پایی نمی‌گردد کفش‌های کهنه‌ی عابر گونه‌ی خاکش نمی‌بوسد کوچه، تاریک است چند چراغی سوسو دارد از درون خانه‌های تار سایه‌ها از ترس پنهان کرده خود را در بر دیوار کوچه خامش کوچه پر از بوی ناخوش زنده‌ها چون مرده‌های تشنه فریاد هراس‌انگیز را سر داده‌اند، اما در درون خویش پنهان مشت اندوه را به زیر چانه‌ها از...

صلح

جهانگرد آفتاب اکنون ز شهر ما سفرکرده ببال کاروان نور سفرها در افق‌های دگر کرده منم در خانه‌ام تنها صدای ریزش باران بگوش من سرود یاس می‌خواند شمال سر با زو زو به درب خانه‌ام انگشت می‌کوبد همه اوراق درس من بروی میزتحریرم پرانند ست ز من استاد فردا ” کنفرانس صلح” می‌خواهد نگاهم بر تیوری ها شده پاشان حواس خسته با سطری گلاویز است و اما او به لبخندی بروی صفحه‌ی کاغذ...