استواری

Written by ,

مارس 12, 2017

فاتحی خواهم که تسخیرم کند
در نبردی سخت درگیرم کند
روزگاری تا جوانی در رسید
دل ز وهم گنگی ، هردم می تپید
عشق آمد چهره یی خود را نمود
جز نگاه و ضربه هایی دل نبود
….
آن یکی، تا مرز تن لشکر کشید
چو زمن دید استواری، پر کشید
وآن دگر، می‌خواست جانم را زمن
فا تحی کو تا ربا ید جان وتن ؟
من تن بی جان ، کجا با خود برم
جان بی تن ، هم نخواهد بسترم
فاتحی کو ، تا که جان و تن برد؟
واز میا ن بانوان ، او زن برد
امپراطوری جسم و جان کند
دژ نا تسخیر من ، ویران کند
کابل -۱۳۶۲
”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...