غزل کتاب چشمت

Written by ,

مارس 12, 2017

غزل کتاب چشمت ، تو بخوان بمن دوباره
که دگر غزل سرایم ، نه کلام شعرواره
به مداری می نشینم ، که جز از رخت نه بینم
چو تو آفتاب و مهری ، منت همچو تک ستاره
تو کتاب چشم خود را ، بگشا بمن غزل وار
که کنم چو فال حافظ ، ز کتابت استخاره
….
به عبادات رهم داد ، چه جهانی آن شهم داد
چو اجازت گهم داد ، که ترا کنم نظاره
تو شرر زدی به دینم ، نه همین که بریقینم
چو در آتشت چنینم ، بد ما بر این شراره
همه شب غزل نیوشم ، غزل تو برده هوشم
من از آن دو چشم و گوشم ، غزلت مکن کناره
غزل کتاب چشمت ، تو بخوان بمن دو باره
که به بال شعر نابت ، گذرم خود از ستاره
کابل _ ۱۳۵۹
”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...