آیینه‌

Written by ,

ژانویه 24, 2020

یاد نمی‌کنی زمن، باز تو سرگران شدی
تا به دلم نشسته‌ای، ازنظرم نهان شدی

کفر مرا شکستی تو، نه که خلیل هستی تو؟
زآتش کین جستی تو، لایق گلستان شدی

هم تو شدی تو رهبرم، آیینه‌ای برابرم
تا که بدیدی درخورم، رفتی ولا مکان شدی

عابدت همچو من نبود، هیچ ز مرد و زن نبود
کعبه یی من ز بهر چه، قبله یی مردمان شدی؟

کی زتو دور بوده‌ام، باتو به شور بوده‌ام
یاد چسان کنم زتو، در رگ من روان شدی

ای به سؤال خواستن، پاسخ آخرین من
آنی نگنجی در سخن، سویم از آسمان شدی

“کریمه طهوری ویدا”

کابل ۱۳۶۰

”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...