کوچ بی گشت یک دوست

Written by ,

اکتبر 1, 2020

به کجا چنین شتابان
سحر از نسیم پرسید
همه از رفتنِ او می‌نویسند، از کوچ بی‌برگشتش، از کتاب‌ها،از شعرها، از خوبی‌ها و مهربانی‌هایش و از بیماری که تن عزیزش را آزارد اما به روح و روان پر از نشاط وپر شعرش نتوانست برسد.
همه می‌نویسند و برای پهنای گسترده که او در جمع ادبی و ادبیات ما داشت باید هم ‌نوشت و بیشتر از او وشعرش گفت. دوستی من و او اما به آن‌سوی دنیای مجازی می‌رسد. به‌روزهای جوانی و شور!
به آن روزهایی که خیلی جوان بود هنوز درس‌هایش را تمام نکرده بود. من در آن زمان در اداره هنر و ادبیات به کار برنامه‌سازی مشغول بودم و حمیرای عزیز ما با تنی چند از دوستان همفکرش در ختم کار به دفتر ما می‌آمدند و همه باهم نشسته از هر دری می‌گفتیم از آخرین کتابی که خوانده بودیم ،از آخرین فیلمی که دیده بودیم، از نشست شبی که پای صحبت استاد “واصف باختری” داشتیم و از همه آنچه با زندگی و هنر رابطه یی داشت. دفتر ما تبدیل ‌شده بود به حلقه‌ی روشن‌فکران هم‌زبان وهم دل که از هم می‌آموختیم و آموختنی‌ها را قسمت می‌کردیم. حمیرا با آنکه از بسیاری همکاران ما جوان‌تر بود اما ویژگی‌های خاص خودش را داشت که او را از دیگران برجسته‌تر می‌ساخت او نه‌تنها در شعر،در فهم و درک اوزان عروض و موسیقی شعر و فهم زبان شعر پارسی دست بالایی داشت که از فلسفه و جامعه‌شناسی نیز آگاهی زیاد داشت و این آگاهی در بحث های جمعی پنهان نمی ماند.
در آن زمان‌ها دفتر محقر ما به قول “گورکی “به (دانشکده‌های من) می‌ماند که بیشتر وقت‌ها در فضای دوستانه آن باهم بحث‌هایی می‌داشتیم که در کلاس‌های دانشگاه حرفی از آن نشنیده بودیم.
گاه‌گاهی در ختم بحث‌های جدی و ادبی- فلسفی به سراغ شوخی می‌رفتیم.
به خاطر دارم که من محجوب‌ترین این جمعی باحال و قشنگ بودم و حمیرا اما پر حال ترین . گاهی با برنامه‌ها ،نوشته‌ها، نقدها و شعرها شوخی می‌کردیم مثلاً یکی شعر مشهور فردوسی را که “همه تن سر به کشتن دهیم”/”از آن به که ایران به دشمن دهیم”بعدازانقلاب اسلامی و ماجراهای که بر سر مردم عزیز و فرهیخته ایران آمد به خاطر حضور خوفناک آخوندهای زورگو و متعصب این‌طور می‌خواندیم.
: همه تن سر به کشتن دهیم ؟(بعد از اشاره به عمامه و قبا احبا و یک نه باشکوه ) شعر را این‌طور می‌ساختیم
همان به که ایران به دشمن دهیم
حمیرا و یکی دوتا دوست دیگر در این زمینه دست والاتری داشتند به یاد دارم که دریکی از روزها حمیرا این شعر مشهور را :
شب چو دربستم و مست از می نابش کردم /ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
را این‌طوری ساخته بود
: شب چو دربستم و مست از می نابش کردم/ ”
مادرم حلقه به در کوفت جوابش کردم /
بعدازآن سال‌های خوب که حضور هم دیگر در هم‌نفسی هم داشتیم نوبت به فسبوک ها رسید چت‌ها و کامنت ها و یادهایی که از خون کلمات می‌ریختند.
چندی قبل برایم نوشت که
شنیدم پارسال پاریس آمده بودید، اما ما را نادیده رفتید و باهمان ظرافت خاص شاعرانه یی که داشت آهنگی ” ماه ام ز ره رسید ولی نارسیده رفت – حرفی نگفته و ….
به صدای قشنگ احمد ظاهر را فرستاد.
برایش در پاسخ نوشتم : در زندگی پسا کرونایی خواهیم دید آیا ؟
همین یک ماه قبل قرار بود به دیدارش هالند بروم هنوز تکتم بوک است
آه که سفر چه بی‌قرار
سر راه نشسته
آواز می‌خواند بی‌وقفه
امروز باغم بزرگ به گذشته می‌نگرم با آن روزها به دوست قدیمی و شاعر توانایی که نیست اما است در قلبم، در خاطره‌هایم و اندوهم.
آه! که اکثر آغازهای زیبا، پایان ناگوار دارند. جمع کوچک و قشنگ ما چگونه آرام‌آرام به سراسر عالم پراکنده شد و هرکدام به گوشه پرتاب شدیم و از هم دور .حمیرای عزیز را آخرین بار چند سال قبل در کلیفورنیا در مرکز “جامی” و چند شبی هم در خانه استاد “باختری” دیدم و دیدار و خاطره تازه کردیم
می‌گفت که دژخیم بدسرشت درد دوباره وارد حریم نازنین تنش شده و سر خرابکاری دارد.
از آن روزها هم شش سال آزگار می‌گذرد و او شش سال دیگر جوان زنانه در برابر این دژ نابکار ایستاد و تسلیم نشد همچنانی که به زر و زور و ظلم هرگز سر تسلیم خم نکرد.
ولی سرانجام رفت و پشت حوصله ابرها دراز کشید. خوابش شاعرانه باد همچنانی که دست، زبان،خامه و بستر بیماری‌اش تاآخرین‌نفس‌هایش شعر باران بود، یادش را پر از شعر و هنر می‌خواهم و برای عمر،هریوا و هژیر عزیز ما که یادگاری از او اند در این درد استخوان سوز آرامش و شکیبایی تمنا دارم.
”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...