“خالی دستان”

Written by ,

اکتبر 1, 2020

جانم بلاگردان تو،دردت بنه بر جان من
ای عشق تو آغاز من، وی هجر تو پایان من
از عشق گر رو برکنم، چون بار هستی سر کنم؟
آن به که با دلبر کنم ،خود چاره و درمان من
سودای عقل از سرکشم، تا یک‌ نفس دم برکشم
زان آب صافی گر چشم،روشن شود چشمان من
من از خموشی خسته‌ام،لب از ادب بربسته‌ام
دستی بنه بر گردنم،تا بنگری گردان من
یک‌ دم بدم بر نای جان، تا برشود آوای جان
مستان و دست‌افشان نگر،رقصان و پا کوبان من
ای عشق ای فریادرس، بار دگر دادم برس
از تنگنای این قفس، پران بکن مرغان من
بر جسم من جان داده‌ای، تا عشق سوزان داده‌ای
باری چو ایمان داده‌ای، باری مگیر ایمان من
همچون صدف پرگوهرم، بر قعر دریا شو درم
دریا نگر بر بسترم ، نه خالی دستان من
سیاتل-واشنگتن استیت
هشتم مارس 1987
“کریمه طهوری ویدا”
”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...