اسطوره دست

Written by ,

جولای 4, 2017

روز رامی‌مانی، در صداقت
و شب را، در سکوت
صدایت، صدای بر حق رستاخیز زمان است
وقتی مرا
به نام من، صدا می‌زنی
باران رامی‌مانی، در سخاوت
جنگل را در حجم
و دشت را، در وسعت
شکارچی ماهری
وقتی از گندم‌زارها، ظاهر می‌شوی
اسطوره رامی‌مانی، وقتی دستانت را می‌یازی
و افسانه را،
وقتی در خانه، از تو سخن می‌رانند
دستانت را پلی بساز
برای عبور من
از دریای سرخ …
کابل ..
”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...