ترس

Written by ,

جولای 15, 2017

شب را چگونه به سر می‌برم
اگر حضور تو، در تنهایی
بادلم
خلوت بی‌دریغ نمی‌داشت
از تو پُرم
چنان اقیانوس از آب
چنان پیاله، از شراب
چنان کودک از بی‌خیالی
چنان خوشه‌ی جوان از هستی
هنوز بازوانم
فشار گرم دستان ترا، در خوددارند
و هنوز گوش‌هایم
از طنین حرف‌های عاشقانه پُرند
حس می‌کنم که خوشبختم
حس می‌کنم که
خوشبختم
حس می‌کنم
که هستم
می‌ترسم از تراکم خوشبختی
می‌ترسم از تلاطم این حس
می‌ترسم
از عشق

سونا- دهلی‌نو

”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...