مرثیه ای برای عشق

Written by ,

جولای 26, 2017

1
به‌جای عاطفه سنگ و به‌جای قلب
“همه مفرغ و آهن”
برای عشق – ناگفتنی‌ترین احساس
بلند مرثیه
باید ساخت،
که جان قصه در اینجاست:
سکوی”آدم” را
ربوده است حریفی
و این خلیفه‌ی ارض
که نه ز قبیله‌ی آدم
و نه ز بطن حوا ست
کنون خلیفه‌ی ماست
به روزگار نگر
عجب زمانه‌ی وارونه
این زمانه ماست
چه طرفه فاجعه یی:
به خاستگاه خور
که کعبه‌هاست در آن
نه ز آب و گل
از دل
بجای لشکر فیل
هجوم زاغ و زغن
هجوم تاتار است
کجاست خیل ابابیل؟
کجاست سنگریزه؟
2
زمان فرعون است
پسر نباید زاد
و گاهواره‌ی پسر را که حکم تابوت است
به آب افگند باید
و”موسی” را
به لایه‌های اشک مادر پیچید و دست موج سپرد
که در کنار خداوندگار فرعونی
به دست “آسیه” بزرگ شود
مگر خدای عظیم
سکوت را شکند
و برق صاعقه ریزد
درخت شک
ز بیخ و ریشه بسوزد
3
پسر به باید زاد
زمان فرعون است
دهلی‌نو
”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...