سپید و سیاه

Written by ,

جولای 26, 2017

دستکش،
دستش نمی‌کرد
و همین‌گونه،
برهنه بودند دستانش
همچنان که می‌رفت
دستانش را سپری می‌ساخت
در برابر پستان‌هایش
و حرف که می‌زد
دستانش بودند
و افاده که می‌کرد
دستانش بودند
و نگاه،
و دستانش …
و “سپیدی”* دستانش
پاسخی بی‌دریغی بود
برنفرین سیاه‌رنگ صورتش

کالج سوت ساتل
* سپیدی ناشی از پیس
* به زن سیاه‌پوست هم‌صنفم

”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...