نگاه آیینه

Written by ,

جولای 26, 2017

و من،
گریه نکردم
که سال‌ها پر از اضطراب و دلهرگی را
همه گریسته بودم
به یاد آوردم
چقدر گریخته بودم
من از نگاه جستجوگر آیینه‌ها
به خلوت خویش
چقدر گریخته بودم
به چشم آیینه دیدم
نه،
ز چشم آیینه دیدم
که عکس آنچه به ماسال‌ها همی‌گفتند:
“بروی رنگ سیه رنگ نیست”
اما،
بود
به شام گیسوی من
ستاره‌یی خندید
و با اشاره‌ی چشمک‌زنان به من می‌گفت
که تا غروب
چه فرسخ راه فاصله است
سندیاگو
”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...