مستی های دل

Written by ,

آگوست 4, 2017

آتش‌گرفته سینه‌ام از شعله سودای دل
بازی به آتش می‌کند این طفل بی‌پروای دل
دل یک‌زمان عاشق نبود، چون عشق را لایق نبود
یک کوه آتش سوزدم اکنون دگر بر جای دل
دل نرد عشقی باخته ، وین عشق کارش ساخته
تیری به زهری اخته، تا افگند بالای دل
دل سوی تو رو می‌کند، مستانه یاهو می‌کند
خمخانه دارم در بغل،از شور و مستی‌های دل
دل رقص مستان می‌کند، پیدا نه پنهان می‌کند
ترسم که از پرده فتد این بازی رسوای دل
ما را که دل دیوانه کرد، در شهرها افسانه کرد
گشتم بلندآوازه از دیوانه‌بازی‌های دل
دل ساغر بشکسته نیست، میخانه‌ی دربسته نیست
زنجیر عشقی تا کند یک‌شب کسی در پای دل
…..
هرگز نشد رام کسی، نیفتد در دام کسی
آرش ! کجایی تا زنی بر سینه عنقای دل

 

”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...