چند طرح

Written by ,

آگوست 22, 2017

قطره،
عطش خاک تشنه را
فرونشاند
خاک،
صمیمیت را
با محبت پاسخ گفت
و هدیه‌یی
آب،
گل را داد
چشمه‌ها را
گِل کردند
و برکه‌ها را
خاک‌ریز
آتش،
در دل کشتزارها افتاد
و آدم ها،
“علف خوار” شدند
کودک با کنجکاوی
چشم به شیشه دواخانه دوخته،
نگاه می‌کرد
شیشه‌های رنگی دارو را
و من،
چشم به کودک دوخته
می‌اندیشیدم به درد
به آنچه نیاز به دارو
می‌آفریند

کابل

وقتی طوفان
درراه عزیمت است
پرستوها
کوچ و بار می‌بندند
تا
بهار را دگرباره بازیابند
من، اما درختم
که پرستوها را
در خویش بار می‌دهم تا
بهار در من باشد
نه من
در فصل بهار.
”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...