ایمان

Written by ,

سپتامبر 6, 2017

شب که می‌شود
تو هم ز راه می‌رسی
و اندرون برکه‌های سرد چشم من
تو به شب چو نور ماه می‌رسی
من صدای گام‌های پر ز هیبت ترا
می‌شناسم از صدی پای غیر
من صدای آن صفیر پرصلابت ترا
می‌شناسم از صدای بی‌صفای غیر
که ز منبر رفیع باورت بلند می‌شود
من صدای آن گلوله‌ی ترا
کاندرون قلب دشمنت، نشانه می‌زند
با صدای فیر”جت” ز آسمان و “تانک” از زمین
که فقط،
سایه‌های سنگ و کوه سنگرت
نشان می‌زند
می‌کنم تمیز، هم چو روز از شب هان!
شیر سرزمین من بدان،
شب که می‌شود
تو ز سنگرت
روی دست و کف نهاده سر
می‌پراکنی به ده و شهر …
شب، همین‌که روز می‌شود
تو به قلب من
پناه می‌بری
غم مخور ای پناه گزین قلب پر پناه من
– و آن پناه ما، خدای من –
عاقبت به سرزمین خویشتن
نزول می‌کنیم
”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...