آیینه‌بندان

Written by ,

فوریه 3, 2018

همه دیدند که ما
آفتاب را دیدیم
سر تسلیم در آن سرخی غروب نداشت
و ما پای گل بته‌ی بنفش
حینی که قلب‌ها مان را کاشتیم، دیدیم
که ذهن خاک عطشناک، تهی بود از ترسب باران
و باغ سبز
که جویباری در آن می‌رفت
حضور خلوت ما را به جان پذیرا بود
همه دیدند و لیک
کس ندید
که ما از محک تجربه‌ی خاک گذر می‌کردیم
به خورشید می‌پیوستیم

درآیت نگاه تو آن شب
چه سحری نهفته بود که پرهیز مرا
سخت افسون می‌کرد
و در مصحف جبین من آیا
تو آیه‌های سرنوشت خودت را
به تلاوت نشسته بودی
که بوسه گاه تو
یک خط نورانی بود
هنگامی‌که در آیینه
به خویشتن نگریستم
همه دیدند و لیک
کس ندید که ما
جوهر باکره ی عشق را
در پی لحظه‌ی ادراک نخستین بودیم
تو، تا کجا رفته‌ای
که سفرنامه تو
روایتی است همه از آفتاب و آتش‌ و آب
من
به پایان می‌اندیشم
آغاز
به خاطر دارم
آغازها همیشه با بوسه توأم‌اند
پایان‌ها
با درد هم‌خوابه
و ما
از هم‌خوابگی درد
آغاز می‌شویم

من از عبور باد
در باغ درختان سبز می‌ترسم
و از عشق
به‌اندازه باد
و اما
من ترا با مویک شعر
دریک شفق شیری تابستان
ترسیم خواهم کرد
کز ابتدای کوچه‌ی بن‌بست
غرق اندیشه‌ی آن نیمه‌ی خود می‌گذری
و تو،
هنگام گذشتن آیا
حضور قامت بلند زنی را
درخواهی یافت
که در انتهای کوچه‌ی موعود
همچو تندیسی براندام زمین
ایستاده است
“دهلی‌نو”

”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...