چراغ‌دار

Written by ,

می 22, 2018

در تمام عرض دشت غربت دیشب
من به یک شعر ،فکر می‌کردم
دریغ ، شعر چه کوچک بود
بران صلابت و تمکین کوهسار پر از صخره
و دست‌ها
از شرم ناتوانی خویش
میان جیب‌ها گریزنده
و خامه‌ی رهگذری در مسیر بادهای توفنده

،درنگ
چگونه اقامت گزید باز
که شهر و شب همه در بهت این تحیر گیج‌اند؟
تو در شکفتگی‌هایی «شدن» خلاصه گشته‌ای
و من، «رفتن »را
در بن ساقه ماندگارم

سفر، آزمون ساده‌ی عشق است
و عشق بی‌کرانه وبی مرز
و طول فاصله از گام‌های کو ته بی‌عار

***

در تمام طول قرن غیبت دیشب
و در تهاجم چنگیز وار یاد تو
دیدم
که فرمانروای «حضور»‌تو
بر خانه‌ام مسلط بود

غریقی بودم در شب
میان آن‌همه آماج خواستن ،نتوانستن
و اسیر تنها
به زیر آن‌همه تاراج تاختن و شکستن

چگونه بگذرم از شب؟
چگونه فاصله‌ها را گره زنم باهم؟
که از کنار تو دورم
چگونه بگذرم من از درنگ این شب سنگین؟
کجاست دستانت؟
که پل همی زد از برای عبورم

چگونه بگذرم از شب؟
که همچو شب‌پره‌ای
در پس این شیشه‌های بسته‌ی تاریک
درون ظلمت کورم

چراغ روشن کن
ای چراغ‌دار عزیز
که عاشق نورم

سیا تل-واشنگتن استیت
جون 1987

”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...