روایتی از یک زندگی

Written by ,

می 30, 2019

شاعری در آیینه ی یک نگاه
روایتی از یک زندگی

بار اول در دفتر ھنر و ادبیات رادیو دیدمش بلندبالا بود،کشیده و لاغراندام. گیسوان درازش را روی شانه ھای استوایی اش رھا کرده بود. خونسرد و بی خیال به نظر می رسید. می گفتند تازه آمده و گوینده است. او در آن روزھا شاگرد دانشکده ی حقوق بود و در کنار آموزش، گویندگی در رادیو را پسندیده بود. در آن روزھا، رسم چنین بود که گویندگان نو کار را به خواندن اعلانات می گماشتند.گوینده ی نو کار، تنھا اجازه داشت که اعلانات را بخواند یا خبرھای دست دوم روزانه را. میان او و کسی که خبرھای شبانھ را می خواند خط فاصله ی سرخی کشیده بودند. روزگار درازی در کار بود که بخت گوینده ی جدید یاری کند؛ گوینده یی پخته و کارآزموده گردد و آنگاه خبرھای شبانه را به او بسپارند ؛شاید ھم ھیچ وقت به این آرزوی خود دست نمی یافت و چه بسیار کسان که دست نیافتند و چه بسیار کسان که تمام عمر گوینده ی حاشیه نشین ماندندـ گوینده ی اعلانان فوتی و خبرھای مفقودی ـ اما اوـ آن بانوی بلندبالای لاغراندام را می گویم ـ پلکی نگذشته بود که در آن بالابالاھا را ه یافت و یک شب حیرت زده دیدیم که خبرھای ساعت ھشت شب را می خواند. ھمان شب بود که نامش را دانستم. خودش در آغاز خبرھا نامش را گفت : کریمه ویدا.
ازآن پس کریمه ویدا را گاه گاھی می دیدم . او به دفتر ما می آمد. دوست فریده انوری بود تا ھمین اکنون ھم فریفته ی فریده انوری است. آن روزھا ، روزھای خوب بی غمی، چه کسی را می توانستی یافت که شیفته ی فریده انوری نباشد؟ شیفتهی زنی که گشاده زبان بود و گشاده دست. زنی که در شعر می زیست و شعر در او..
کریمه ویدا. .. من خیلی زود او را یافتم و دریافتم . وقتی او را شناختم پاسخ این پرسش ذھن شکاکم را یافتم که چرا خیلی زود او را برکشیده اند و در صف اول گویندگان رادیو نشانده اند. دانستم که توانایی و سواد و فصاحت او بوده است که صدرنشین مجلس شده است .

او حقوق و سیاست خوانده بود اما سرسپرده ی شعر بود و دل بسته ی ادبیات .از خودش شنیدم که در دوران مدرسه به شعر و ادبیات دل سپرده بود . کتاب می خواند؛ کتاب می خرید . از کتاب فروشی شھرش شبانه کتاب کرایه می کرد و بدین سان شھروند شھر شعر شده بود . از خودش شنیدم که سروده ھایش ـ این نخستین تجربه ھای لرزان نوجوانی اوـ نه تنھا در مجله ی دیواری ماھانه ی مدرسه ی شان، حتی در یگانه روزنامه ی شھر شان نیز اقبال چاپ می یافت.
من در آن روزھا او را از گویندگان چیره دست و صمیمی می دانستم و از ھنر شاعری اش آگاه نبودم.وقتی آھنگ «او یک شب بارانی، آمد به خانه ی من» به آواز پرستو از رادیوپخش شد و شنیدم کھ ترانه ی آن از “کریمه ویدا” ست ؛باورم نمی شد. با خود گفتم چرا شاعری اش را پنھان می کند؟ او کھ به این زیبایی می تواند ترانھه بسازد؛چرا از این ھنرش به من چیزی نگفته است ؟
ترانه ی «او بک شب بارانی» گل کرد. خواننده اش را تا اوج ھا برد و یک سال تمام ترانه ی سال ماند. پسان ھا در زندگی نامه پرستو نوشتم که او با ھمین آھنگ و ھمین شعر پرستو شده است .ترانه ھای دیگر او ھم پیاپی گل کردند :«زندگی یک راه دور» ،«کی میگه عشق مانده گار است»،« گفتی در انتظارم باشی که برمی گردم»و « قصه ی ما قصه عشق ، قصه یک جست وجو بود». این ترانه ھا را آوازخوان ھای گوناگون رادیو اجرا کرده اند . آھنگ ھای این ترانه ھا، از ساخته ھای استاد خیال است. ترانه ی «رفتی ای عشق زشھر د ل ما کوچیدی» را یک بار «سیما ترانه» خوانده است و بار دیگر« احسان امان .
سه ترانه ی ویدا را « احمد ظاٰھٰر» خوانده است :
«اولین عشقم تو بودی» « آخرین شام آشنایی ما» و «می خواھمت می خواھمت»را . ترانه ی دومی ھم با ھمه سادگی ھایش یک شعر روایی حزن انگیز زیبایی است:

آخرین شام آشنایی ما که
نخستین شب جدایی بود
آمد او خشمناک و قھرآلود
برلبش حرف بی وفایی بود

ترانه ی «می خواھمت، می خواھمت» خیلی زود گل کرد و بر سر زبان ھا افتاد اما از جایی که شاعر آن آزرمگین و فروتن بود کسی نمی دانست که شعر آن را کریمه ویدا نوشته است.
تو که ترانه نساخته ای ؛ می پنداری که ترانه و تصنیف ساختن کار ساده یی است، فقط گردن نھادن کلمه در برابر آھنگ است ؟ می نشینی و انگشتانت روی شستی ھای ھارمونیه می لغزند . آھنگ دست مالید شده ی ھندی را دست وپاشکسته می نوازی و آنگاه کلمه ھایی را از انبان حافظ ات بیرون می اندازی تا با آ ن آھنگ ،ھمخوانش سازی و می پنداری که ترانه ی شورانگیزی ساخته ای؛ شاھکار آفریده ای؟
ترانه سرایی دشوار است و ترانه ھای ویدا از این کوره ی آتش، آب دیده بیرون آمده اند . تازه اند، تصویری اند با طعم دل انگیز عاطفه. رقص واژه ھایند در آِغوش ملودی ھا. باری ویدا دانشکده حقوق را تمام کرد آن ھم با شایستگی تمام و آنگاه به جای این که به دادستانی ھا بشتابد تا جیب ھایش را بینبارد. به رادیو رو کرد و در بخش پخش اخبار و گزارش ھا. آنجا ھم دیر نماد تا بپوسد به دفتر ھنر و ادبیات رادیو رفت تا رؤیاھایش را به واقعیت بدل کند. با فریده انوری ھمکار شد . زیر ھمان سقفی که روزگاران گذشته می آمد و می نشست و با فریده انوری نجوا می کرد. او فقط یک عضو ساده ی ھنر و ادبیات نبود. کارگردان بود؛تھیه کننده بود؛ شاعر بود و ترانه ساز.
دیری نگذشت که کریمه ویدا تن به ازدواج داد و نام خانوادگی اش عوض شد و دیگر او را کریمه طھوری صدا می کردیم (حالا آن که سال ھاست که از ھمسرش جداشده است ولی نام طھوری را در کنار ویدا نگه داشته است).دیری نپایید کھ روزھای خوب بی غمی چون گنجشک ھای دل آزرده کوچیدند و به بیان« شاملو» روزھای (بد و باد ) فرارسید. روزھایی کھ به تعبیر خودش:

چشمه ھا را گل کردند و برکه ھا را خاک ریز
آتش در دل کشتزارھا افتاد
وآدم ھا علف خوار شدند.

در سال ھایی که «مادران موسا ھا،کودکان شأن را به دست موج ھای سرگردان می سپردند و خود تفنگ به دست راھی کاخ نمرود می شدند » زیستن در سرزمین (کوه نور) بیھوده می نمود. برای ویدا که آینده اش را با زندان و شکنجه و اسارت گره خورده می دید؛ دو راه بیشتر نمانده بود ـ
بوسیدن دست شحنگان و قراولان خون آشام شھر و پیمان بستن با آنان و یا بیرون کشیدن رخت خویش از ورطه ی ھول و ھراس. او راه دوم را برگزید. دست دو پسرش را گرفت و به کاروان کوچکی پیوست که در نوروز ۶٢ به سرزمین ناشناخته ی بیگانگی ، سرزمین مه گرفته ی. خودش نوشته است:

سفر از شب
سفر بی مشعل و فانوس و ره توشه
تنھا سوز ، تنھا تب
سفر در حجم آماسیده ی یک قرن یک دوران
سفر در باد و در باران
سفر درراه
سفر بی راه
سفر در جلگھ ھای ژرف ھمچون چاه
سفر بر تارک کوه
و کمرگاه ھا
سفر با پا سفر
در زیر رگبار مسلسل ھا
سفر باجان گذشتن ھا

آغاز می گشت. سفر به سوی وادی ھای ناشناخته؛ سفر به سوی سرنوشتی کور و ناپیدا . باید در تاریکی شب دشت و بیابان را زیر پا می گذاشتند. راه ھای دشوار گذار را می پیمودند؛ از قله ھای «شمشاد» گذر می کردند تا به زمینی پا می گذاشتند که از آن آنان نبود؛ نه تنھا از آنان نبود که دشمنان ھستی شان، از دیرباز در آنجا کمین کرده بودند.پشاور را می گویم. شھری که روزگاری فرخی سیستانی از فتح آن به دست محمود غزنوی خبر می داد. ماه ھا در پشاور ماندند با جیب تھی و سرنوشت مغشوش. چه دشواراست زیر آسمانی زیستن که نه با زبان زمینی ھای آن ھم زبانی و نه بافرھنگ آنان آشنا. او این شش ماه ماندن در پاکستان را دوزخی ترین روزھای زندگی اش می شمارد. ماه ھفتم امکان سفر به ھند میسر می گردد . او در خود زندگی نامه اش می نویسد:
«ساعت پنج بامداد پس از سفر طولانی و تحمل رنج ھای فراوان در پای «لعل قلعه» رسیدیم . پس از یک عمر شمه یی از نسیم خوشگوار آزادی را حس کردم که دودست سخاوتمند به پیشواز ما آمد . از گوشه ی چادرم گذشت و موھای پوشیده ام را نوازش کرد.».
او دو دفتر شعرش را در ھند می نویسد و در اگست سال «١٩٨۵ «با یاری ساز ملل به امریکا می رود. ویدا در« لاس انجلس »بی کار نمینشید . فوق لیسانسش را در ادبیات به دست می آورد. بیرون از دانشگاه ،دانشجویان کشورش را آموزش می دھد و سفره اش را با تلاش ھای شخصی خود رنگین می سازد. دکانی می گشاید تا پول زندگی خود را ازآنجا به دست آرد و تا اکنون نیز چنین می کند. او در کنار کار برای امرارمعاش ،از شاعری دست نمی شوید و پشت ھم شعر می سراید.

از او تا اکنون این دفترھای شعر روی چاپ را دیده اند:
«آیه ھای منسوخ»
«غزل ھا»
« نگاه آیینه»
«اضطراب فصل ھا»
« پشت درھای بسته»
«جنازه ھای بی تابوت»
«خنجر و خواب»و«باغ خار».

ویدا شاعری است با شعرھای فراوان .ھم غزل می سراید و ھم مثنوی ھم شعر نیمایی و سپید و در ھمه گونه
شعر،توفیق با اوست . در شعر قدمایی دستی دارد و در شعر سپید دستی بالاتر. شعر اجتماعی را زیبا می سراید و عاشقانه ھا را زیباتر:

به زبان نگاه
سخن می گفتی
و انگشتانت
رمزی عشق را تفسیر می کردند
بازوانت حلقه می بست
به دور کمرم
و می چشیدم
دچار شدن را
که طعم خواست
و خویشتن داری داشت …
ھوایت ،
پشت در اتاقم کشیک می دھد
شب ھا
تا لبخند پنجره ..
***
سی ونه سال می گذرد. سی ونه سال تمام از روزی که دانشگاه کابل را به حسودان و کینه ورزان
واگذاشتم و به رادیو پیوستم. دفتر ھنر و ادبیات را پاتوق خود ساختم.آنجا ھمه اصحاب فکر و اندیشه
بودند . ھمه از قبیله ی شعر و ھنر و گویندگی .پندارم یکی دو سال پس ازآن بود که کریمه ویدا به
رادیو پیوست. او شاگرد سال دوم دانشگاه بود . خیلی زود در گویندگی درخشید. ھمان گونه که اینک
در شعر می درخشد.
***
سی وپنج سال پیش از امروز به عنوان مدرس مھمان به برلین رفتم. شش ماه پس ازآن کریمه ویدا با
ھمان کاروان کوچک ھفت نفری ،زمین و سرزمین را گذاشت و راه دیاران بیگانه را پیش گرفت و امروز در ینگه دنیا زندگی در غربت را تجربه می کند. اینک درد سرزمین ،اندوه وطن زخم خورده را و رنج بزرگ مردم سرزمینش را در شعرش می ریزد:

بی نشان
و
با نفس ھای گرمتان که ھمش
نفس زندگی بود
خاک را لرزه بر اندام نمودید
و از آن شب دیگر
ماه، این شاھد خاموش زمین
با خود گفت
گویا خاک
دھانی بازنموده ست
تا تپش ھای دل چندی ،باز
طبلی، بر نیستی خویش سرایند
و شما !زنده به گوران که حس می کردید
مرگ را
لحظاتی که «پولیگون »رفتید
سوی کشتار گه و مسلخ سرخ
چقدر پای تان
به عقب کش می شد؟
و چقدر ھستی تان
پشت سرھای شما داد ھمی زد ؛
مرگ بر تو زود است
مرگ بر تو تحقیر٠٠٠ مرگ بر تو ظلم است
به سوی ھستی تان، می کردید٠٠٠ و شما، یک نگاھی که خودش زندگی بود
و توای زنده به گور! وتو
بی گورستان
وتو پیش آگاه از مرگ خود و از دگران
ھیچ با خود گفتی
کھه اگر مادر تو شمع بیفروزد ھان
بھه نشانت
ز کجا بر جوید

شنیدم اورا گرامی می دارند؛ شنیدم او را بھ خاطر شعرھایش، بھ خاطر صدایش وبھ خاطر سوادش گرامی می دارند و چه زیباست این بگذار سروده ھا یش این کبوتران سپید عشق وعاطفه ھمه جا بال و پر بگشایند و نام او راتا بلخ تازادگاه و ی وتا ھمه جای گیتی بگسترانند ـ نام کریمه ویدا طھوری ـ را

نگارنده: استاد لطیف ناظمی
جدی۱۳۹۷
منبع: زنان پیشگام افغانستان

برای خوانش بیشتر سروده های کریمه ویدا طھوری به آدرس ذیل مراجعه کنید:
https://www.karimawidaa.com/

”پاز”

”پاز”

پرده را پس می‌زنم ایستاده روی نشان ”پاز ” نوار خاکستری زمان ... استکان چای از دستم پرتاب می‌کند خود را به سمت پنجره...

وطن

وطن

اندوهت خوشه خشمی که نه شهد می‌شود نه شوکران به تاریخ مانندی که تکرار می‌شوی تمام...